جزئیات
دانلود Docx
بیشتر بخوانید
در اینجا، استاد اعظم چینگ های درباره خدمت بیچشمداشت و پایداری در زمان دلسردی صحبت میکنند و با خرد و خنده، وداعی صمیمانه دارند.بیشتر مردم برای تمرین معنوی میآیند. آنها از دنیا به اندازه کافی سیر شدهاند. بنابراین، نمیشود آنها را بابت انجام ندادن کارها سرزنش کرد. اما در واقع، آنها حق دارند این را انجام ندهند، چون این هم خوب است. اما متأسفانه اگر ما شراکتی مثل خودمان داشته باشیم که باید برای دنیا اینطرف و آنطرف برود، سپس آنها هم مجبور به کار میشوند. اما ما اینگونه کار نمیکنیم.ما به روشهای دیگری کار میکنیم. پس مثلاً شما و گروهتان - زمین را کِشت و کار میکنید و در زمینه کشاورزی و همه اینها کمک میکنید - و ما فقط زمین معنوی را کِشت میدهیم و آدمها را "شخم" میزنیم. بذرِ دانش میکاریم. (بله.) پس در واقع، ما هم به نحوی کشاورز هستیم. فضیلتها را در مردم میکاریم و بذرهای معنوی را برای نسل آینده مینشانیم. من در همه این چیزهایی که شما دربارهاش صحبت میکنید متخصص نیستم. اما چند شاگرد داریم که بعضی چیزها را میدانند و فکر کردم شاید با کندنِ چاه و فکر کردم شاید با کندنِ چاه و اینها بتوانیم کمک کنیم.میبینیم چه چیزی لازم است و چه کاری میتوانیم انجام دهیم یا به آنجا برسانیم. وگرنه، گروه شما خیلی از گروه ما مشتاقتر است. شما برنامههای زیادی دارید و میخواهید این کار را انجام دهید و آن کار را و کارهای دیگر را. ما هیچ برنامهای نداریم، درسته؟ به نظر میرسیم که گروه تنبلی هستیم.واقعاً من فقط کاری را انجام میدهم که از من خواسته میشود و هیچ هیجانی برای این و آن برنامه ندارم. من هرگز این احساس را نمی شناختم. پس گاهی وقتی گروهی مثل شما را میبینم، احساس میکنم از جریان دورم، نامتناسبم - چون هیچوقت این اشتیاقِ انجام دادن کاری را نداشتم. من فقط به اینجا میآیم چون از من خواستهاند بیایم. یا اتفاقی. من بخاطر نمایشگاه هنر، یعنی نقاشیهایم، آمدم- چون از من خواسته بودند بیایم. بعد هم، بههرحال، فهرست انتظارِ طولانی برای دیدار من از کشورهای مختلف هست، چون اینجا نزدیک اروپا بود، پس آمدم. برای این.و مثلاً من عمداً به آمریکا رفتم چون کسی برای موردی دیداری با رئیسجمهور آمریکا ترتیب داد. (بله.) اما متأسفانه در لحظه آخر ممکن نشد، چون او آنقدر درگیر گفتوگوها با روسیه، کمک به روسیه و چیزهایی مثل این بود که خب، البته مهم اند. از آنجا که به آمریکا رفتم، اطراف آنجا هم در برنامه قرار گرفت.پس حالا آفریقا هم- چند سال است که چند بار از سوی بعضی شاگردان به آنجا دعوت شدهام اما هرگز آن را در نظر نگرفتم، چون آنجا شاگرد کافی نداریم و فکر میکردم «آفریقا- اوه، خیلی دور است.» فقط در داستانی از هزار و یک شب وجود دارد، اما هرگز نمیدانستم واقعاً وجود دارد یا نه و و چنین چیزهایی.پس شاید بخاطر استادِ شما باشد که دستکم یک بار به آنجا بروم. وگرنه، خدا میداند که چه وقتی خودم را بیدار میکنم و بدنم را تا آنجا ببرم. متوجه منظورم میشوید؟ تفاوت گروه شما با گروه ما را؟ تفاوت گروه شما با گروه ما ر؟ نمیتوانید گروهِ دانشجویان ما را بخاطر "تنبلی" سرزنش کنید. پس خوشبختانه شما استادِ بسیار فعالی دارید. وقتی صدای ایشان را میشنوید، خیلی مشتاق هستند، سرشار از نیرو و انرژی هستند.(البته، بگذارید بگویم، یک ضرورت هم برای این کار هست، چون میبینید، بنیادِ ما در یک منطقه روستایی مستقر است. مثلاً شما یک مرکز پزشکی دارید، اما آن را یک بیمارستان مینامید.) متوجهام. (اما فکر میکنم در شعاع ۴۰ کیلومتر یا ۵۰ کیلومتر، هیچجا چنین بیمارستانی نیست.) آه، متوجه شدم. (و ما نه فقط به اعضای بنیاد (بله، بله.) بلکه به مردمِ اطراف هم کمک میکنیم.) متوجهام. (بله، مثل مدرسهها - ما یک مدرسه هم داریم. پس مجبوریم فعالیتهای اجتماعی را انجام دهیم.) متوجهام.اما پیشرفتها بینهایت در این دنیا لازم است. (بله.) نه فقط در آفریقا- حتی از کشورهای دیگر مثل آولاک (ویتنام) یا فیلیپین - اوه، آنها پر هستند از کارهای ضروری که باید انجام دهید. و گاهی وقتی به کل مشکلِ این دنیا نگاه میکنید، فقط سرتان را تکان میدهید. و نمیدانید از کجا شروع کنید و چه وقتی آن به اتمام میرسد. (بله.) و گاهی پول فقط سرازیر میشود. و مثل شما- قطرهای آب روی ماسه داغ.من درباره این دنیا فکر کردهام، چون مردم نآاگاه هستند. برای همین در چنین وضعی زندگی میکنند. اگر همه روشنضمیر شوند، دنیا به یک بهشت تبدیل میشود. (بله.) این آرمان من است، چون آن را میدانم. آن را خیلی خوب میدانم. اما مردمِ دنیا آن را باور ندارند. پس باید صبور باشم، هر چه از دستم برمیآید را انجام دهم، هر چه از من خواسته میشود را و هرچه مطابقِ توانِ جسمی و توانِ ذهنیام است.اما وقتی آشوبِ سراسردنیا را میبینم و اینکه مردم چطور زندگی میکنند- ناآگاه از گنجی که در درونشان دارند و اینهمه رنجی که تحمل میکنند از اندوهِ توهمِی دنیا - آنوقت من فقط سرم را تکان میدهم. فکر کردم کارم هرگز تمام نمیشود و هرگز نمیتوانم کاری به اندازه کافی انجام دهم، حتی از نظر معنوی. پس وقتی برای همچنین تور سفری به اطراف میرویم، وقت، پول، سلامت جسمی و توانِ زیادی برایش صرف میکنیم. اما چند نفر واقعاً به ندای صادقانه شما گوش میدهند؟ (بله.) این استاد است که باید صادق باشد، نه شاگردان. امروز پیدا کردن شاگردانِ صادق دشوار است.استاد باید از همه صادقتر باشد. و فکر میکنم که من خیلی صادق هستم و نهایت تلاشم را کردهام. نمیتوانم بگویم همیشه اینطور است. گاهی دلسرد میشوید و حس میکنید هرگز تمام نمیشود. هرگز تمام نمیشود. حس میکنید هر کاری میکنید، حتی اگر نهایت تلاشتان را هم بکنید، فقط قطرهای آب در کویر است. گاهی دلسرد میشوید، اما باز هم ادامه میدهید و هر چه میتوانید در همان گوشه انجام میدهید. شاید بهتر از هیچی باشد. این چیزی است که من فکر میکنم. متوجهاید؟ (بله.)پس من هرگز اشتیاقی نداشتم، حتی در آغازِ رسالتم. فقط کارها را انجام میدهم. فقط وقتی کاری پیش میآید، وقتی لازم باشد، انجامش میدهم. اما اشتیاق ندارم. با اینکه میبینید من دورِ دنیا اینطرف و آنطرف میروم، اما از روی اشتیاق نیست. فکر میکنم همانطور که شما نفس میکشید من کار میکنم. یا وقتی خیلی عرق میکنید مجبورید حمام کنید و بعد از مدتی لباسهایتان را عوض میکنید.و وقتی گروههای زیادی را میبینم، مثل گروه شما یا دیگران، ایدههای شگفتانگیزی برای تغییر دنیا را میشنوم و این که این را و آن را انجام میدهید، کمی خجالت میکشم و احساس نامتناسب بودن میکنم، انگار من کسی هستم که هرگز به دنیا فکر نمیکند، هرگز برای دنیا کاری نمیکند. هیچ اشتیاقی. شاید این همان ویژگیای است که من ندارم. و بعضی آدمها مثل شما باید داشته باشند.بسیارخب، نمیخواهم خیلی وقتتان را بگیرم. شما پیام را رساندید و بعدا ما میبینیم چه میتوانیم انجام دهیم. خب؟ همهجا مردم میخواهند ما کاری انجام دهیم، همیشه پیش من میآیند. فکر میکنم مردم باید بفهمند که مشابه، مشابه را جذب میکند. و همیشه صادقترین و مشتاقترین آدمها پیش من میآیند و من احساس درماندگی میکنم، دلم برایشان میسوزد که گاهی سراغِ شرکت "اشتباه" میآیند. بله.شما چه احساسی دارید؟ شما وارد چنین فضای میشوید. ساعتهای زیادی اینجا مینشینید، صبوری میکنید، به همه لطیفههای من گوش میدهید و فقط همین. پس باید مرا بشناسید. برای همین بیشتر استادان مرد هستند. خدا میداند. خدا میداند. خدا میداند مردها پرتکاپوتر هستند، مشتاقترند، اجتماعیترند و بیشتر اهل پیشبردن کار هستند. ما زنها منفعل هستیم. مهم نیست. ما میبینیم که چه میتوانیم انجام دهیم. پس شما انتخاب کنید که چه میخواهید- هر چه میخواهید بردارید.و هر کس هم دوست دارد با شما برود، میتواند- همه به آفریقا مهاجرت کنید و مرا تنها بگذارید. حال من خوب خواهد بود. بله، من آن روز را جشن میگیرم. موزِ کاملاً بخارپز. آه خدای من! کسی میخواهد به آفریقا برود؟ (...) شاید، او پر از استعداد است. (اوه، بله.) هر کاری از دست او برمیآید. (بله.) میتواند هر چیزی را کِشت دهد. میبینید چطور ریشش را بلند میکند؟ باز هم به هزینه تو. هیچکسِ دیگری این دور و بر چنین ریشی ندارد، پس...بسیارخب، به امید دیدار. کار زیادی دارید که انجام دهید یا نه؟ (بله.) بله؟ هنوز هم؟ همه را پخش نکردهاید؟ (تقریباً.) (میگویند تقریباً تمام شده.) (تقریباً تمام شده.) تقریباً تمام شده، خوب است. بسیارخب، فردا می بینمتان. همین! خیلی دیر شده است. هم دیر شده و هم ما شما را خیلی معطل کردیم. در آفریقا زودتر میخوابید، درسته؟ (در بنیاد، نه.) نه؟ ساعت دو بامداد؟ (امروز، اما بستگی دارد.) بله، بستگی دارد. (اما معمولاً ساعت خواب حدود ۱۰ شب میشود.) آه، بهترین ساعت است. بله، در مرکزِ ما هم همینطور است. اما من هرگز قبل از ساعت دهِ صبح نمیخوابم. بد است. دیشب فقط حدود یک ساعت و نیم یا دو ساعت خوابیدم. همیشه در حال کار و حرف زدن هستم. پس، خب، شاید فردا در سخنرانی ببینمتان.و برایتان آرزوی اقامت خوشی دارم. شبتان خوش. (شبتان خوش.) شبتان خوش. امشب اقامت خوشی داشته باشید. (خوب بخوابید و خوابهای خوب ببینید!) خوابهای خوب ببینید! بله. بسیارخب، برادران. از اینکه آمدید و پیامِ محبتآمیزِ استادتان را آوردید سپاسگزارم. اگر در آینده قادر باشیم کاری انجام دهیم، شما خوششانس خواهید بود. (مسلما.) اگر نتوانیم، میدانید که سراغِ گروه "اشتباهی" آمدهاید. (ما همچنان خوش بین میمانیم. نگران نباشید.) پس آن را کجا پیدا کردید؟ همه آن از آفریقاست؟ کاملاً تازه است. بسیارخب، من باید بروم. اگر زیاد سرفه کنم، فردا صدایم را از دست میدهم. خداحافظ. شما همهچیز را میفهمید، درسته؟ (بله.) شما در آفریقا به دنیا آمدهاید و شما... همهچیز را میدانید. پس، برادرها... فردا می بینمتان. تا فردا میمانید یا بیشتر؟ (بله.) درست است. بعد، چه وقتی به خانه میروید؟ (ممکن است چند هفته اینجا باشیم.) بسیارخب. خوب است. اقامت خوبی در بلژیک داشته باشید. و آن خواهر خیلی خوب از شما مراقبت خواهد کرد. شبتان خوش. (متشکریم.) شب خوش! (شب خوش.)Photo Caption: "از خداوند تشکر میکنیم برای هر هدیه ی الهی این چنینی!" (هرچه که در اینجا نشان داده میشود بدون درد است)











